تبلیغات
ss501 - soul of house last part
soul of house last part

سلااااااااااااااام. دوباره


 بعداز قرنی اومدم


اینبار با داستان اومدم



بدو برو ادامه مطلب



نظر فراموش نشه


اینم از داستان


النادرحالی که تو فکر بود اومد پیش بقیه بچه ها

نیر:چیزی شده؟تو فکری؟

النا:هیچی.فقط...

نیر:بمیری...فقط چی؟

الناسرشو پیین انداخت:چیزی نیس فقط نقشه ی کله خونه رو پیدا کردم وفک کنم بدونم بقیه ی استخونا کجان

نیرکه از شدت خوشحالی دیگه داشت جیغ میزد:چیزی نیس؟دیووونه

غزاله:واقعا؟یعنی داریم نجات پیدا میکنیم؟

النا ه دیگه کنترل اشاشو نداداجازه داد تارو گونه هاش بریزن:اره.داریم نجات پیدامیکنیم

شیما:خوبی؟داری گریه میکنی؟

الناکه اشکاشو پاک میکرد با یه لبخند:گریه خوشحالیه

یک  هفته بعد

بعداز این که همه ی استخونا رو پیداکردن وسوزوندن شب همه ی بچه ها دور اتیش جمع شدن

النا:نظرتون چیه امشب هرکی حرف دلشو بزنه؟...اه خودمم نمیفهمم که چی میگم.کلامنظورم اینکه...

شیما:میفهمم چی میگی.میخوای امشب حرف بزنیم

هیونگ کناره شیمانشست:هرچی باشه داریم نجات پیدامیکنیم

 جونگی:اره ایده ی خوبیه.همه ی حرفامون رو به هم بگیم وهمین جا خاکشون کنیم وبعد یه زندگی جدید شروع کنیم

غزاله:خب من اول شروع میکنم.از اون شبی که الی این خبر رو بهم داد که میت.نیم خواننده شیم شبی نبوده که خودم وبقیه رو رو سن تصور نکنم..لباسای شیک..قرارای باحال...دوستای جدید...مسافرت به کله دنیا و خیلی چیزای دیگهحتی اتفاقات این خونه باعث نشد که از فکره این چیزا دربیام.عملا تنهاچیزی که تا الان منو زنده نگه داشته یکی جونگی بوده یکی اون تصورات

جونگی که لم داده بود باشنیدنه این جمله  صاف نشست و یه ژست مغرورانه به خودش گفت

غزاله تو ادامه ی حرفاش:رووو بهت دادما..به هر حال میخوام از همتون تشکر کنم از هیون که این ایده رو ساخت از الی که این فرصت رو بهم داد از جونگی که مراقبم بود واز بقیه ی شما که کمکم کردین

جونگی بلند شد به دست زدن:عجب سخنرانی ای بود...سخنرانه گروهتونم معلوم شد

غزاله:بگیر بشین...خودتو مسخره کن

جونگی:کی مسخره کرد حالا.خب من حرفه خاصی ندارم که بگم جز اینکه این چند ماه واقعا جالب وباحال بود.البته به جز همون نکته ای که میدونین.من فقط میدونم میخوام هر چه زود تر از این خونه برم بیرون ویه زندگی جدید با دوستای جدیدم که شماهستین شروع  کنم...

 فاطی:ای مغرور..اصلا بلد نیستی حرف بزنی

جونگی:خیلی هم بلدم....حسش نیس

فاطی که ادای جونگی رو دروورد:باشه بابا..میدونین این چند ماه بیشتر به جای این که باحال باشه ترسناک بود.مطمئنم اگه این ماجرا رو برای کسی تعریف کنیم یه تیمارستان توپ بهمون معرفی میکنه.ولی ما باید درس وعبرت بگیریم واینو یادمون باشه که باهم بودن خیلی خوبه و قدره همدیگه رو بدونیم

کووین:امشب دخترا یه چیزیشون شده..عارفانه حرف میزنن

فاطی:هنوز یاد نگرفتی وقتی یه بزرگتر حرف میزنه نپری وسط حرفش؟

کووین با حالت تعظیم:اوه متاسفم بانوی من..

فاطی باخنده:مسخره

کووین:تا اون جایی که یادمه من از تو بزرگترما

فاطی:باشه بابابزرگ...اییییش یه دقه یادم به هاربوجی نبود

نگین:الی خوبی؟چرا حس میکنم چند روزه عجیبی؟

النا که از فضا درومد:من عجیبم؟خیلی هم عادی ام.نه گفته های بچه ها جالبه.تو چی؟حرفی نداری؟

نگین توخودش رفت:خب..یه چیزی هس که میخوام بگم ولی میترسم

النا:جانم؟؟میترسی؟مگه ما زامبی هستیم که میترسی؟

نگین:خب سال اول من پایه صندلی رو شکوندم وبقیه فک کردن کاره تو بوده و...

النا که اون سال یادش اومد زد زیره خنده:واقعا؟یادته؟چه حالی کردم مدیره افتاد..حقش بود

هیون:بین تمامه دانش اموزای مدرسه چرا تقصیر گردنه النا انداختن؟

نگین:چون اون کله خرب مدرسه بود هر اتفاقی که میوفتاد یا گردن میگرف یا حمایت میرد از بچه ها یا تقصیره اون انداختن

النا با لنه شوخی:اره دیگه کوتاه ترین دیوار دنیا

شیما:ن اگه بخوام حرف بزنم تا ابد تموم نمیشه.فقط نمیدونم چطوری باید از شما تشکر کنم.این که جونه خودتون رو به خطر انداختین تا ما رو نجات بدین.این واقعا اره سختی بود ولی این فداکاریه شما رو میرسونه

هیونگ که میخواست جو رو عوض کنه:این درسته که ما فداکاریم ولی کاری جز کمک کردن ب شما نمیتونستیم انجام بدیم

شیما:نه..شما مجبور نبودید.ولی به هر ال از همتون ممنونم.لطفی که شما ردن واقعا جبران ناپذیره

النا:اوه...دقیقا همتون شدین این بازیگر وخواننده که وقتی به یه جایی میرسن ویه تریبون گیرشون میاد دیگه هیچ...از ملت تشکر میکنن.بچه ها ن خستم.میرم بخوابم.و میخوام قبل از اینکه برم مثل بچه کوچولو ها همتون رو بغل کنم

این جملاته اخر رو النا با بغض میگفت

نیر:بیا...اون وقت یگه ما داریم تشکر میکنیم.بغغل هم مساوی تشکر کردنه

النا:حرف نزن بیا بغلم.دلم خیلی برات تنگ میشه

نیر:چیزی زدی؟صبح که همدیگه رو میبینیم

النا یه لبخند تلخی زد:اره فک کنم چیزی زدم

النا بعد ازاین که به همه شب به خیر فت از هیون خواست که باهاش بیاد بالا

.

.

.

النا رو در روی هیون وایساده بود:میدونی تو این مدت خیلی اذیتت کردم ولی دلم میخوادمنو ببخشی

هیون:نه..نیر راست میگه امگار یه چیزی زدی

النا انگشتشو گذاشت رو لبای هیون:هیـــــــــــــــس

و بعد لباشو رو لبای هیون گذاشت...

النا:من میرم بخوابم.شب خوش

=============================================

صبح بچه ها وسیله هاشون رو جمع کرده بودن ومنتظر بودن که هیون والنا بیان ک برای همیشه از این خونه برن

کیو:هـــــــــــی؟هیون؟نمیخواین بیاین؟

جونگی:نه انگاری خیلی بهشون خوش گذشته.بهتره بریم پیششون

یونگی وقتی در اتاق رو باز کرد هیون رو درحالی دید که تکیه داده به دیوار ودرحالی که اشک میریخت از پنجره بیرون رو میدید

و یک برگه ی کاغذ ه رو تخت بود

یونگی که همه چیزو فهمید رفت کنار

غزاله:الی هنوز خوابه؟بلند شو دیووونه

جونگی باحالت بغض شونه های غزاله رو گرفت:عزیزم اون دیگه بیدار نمیشه

غزاله:دارین شوخی میکنین؟اصلا شخی خوبی نیس

شیما نامه ی النا رو گرفت و شروع کرد به خوندن

****

خب...نامه نوشتن خیلی سخته..ادم نمیدونه چطوری شروع کنه.بیخیال.حرفای دیشبتون باحال بود.دوست داشتم قبل از رفتنم این حرفا رو بشنوم.این نامه رو نوشتم که ازتون بخوام خیلی زود از این خونه برین ویه زندگی جدید رو شروع کنین و دیگه به پیشنهادای هین گوش نکنین میترم ده بعدی با خوناشام وگرگینه رو به روتون کنه.

اه...هیون..من واقعا میخواستم به قولم عمل کنم ولی خب..نشد.متاسفم..خب همون قد که شروع کردن سخته تموم کردن سخت تره.خلاصه میگم همتون رو دوس دارم و مواظبه خودتون باشین و ازهمه مهم تر منو فراموش کنین.....

*****

فلش بک..یک هفته پیش

هارابوجی:من اجازه میدم دوستات ازاد شن به شرطی که روحتو به من بدی

النا:جانم؟

هارابوجی:تو بابقیه فرق داری.میخوام ودتو فدای دوستت کنی

النا:اوه..چه پیشنهاده بانمکی.خوشم اومد.فقط چطوری تضمین میکنی که بعد از مردن من بقیه رو ازاد میکنی؟

هارابوجی:این نقشه ی ک خونه ست.استخونای بقیه این جاست.وقتی همشون رو بسوزونی طلسم شیما و ووبین از بین میره وهمین طور طلسم این خونه...

النا:هه...برات متاسفم ولی قبول میکنم...

[ جمعه 2 بهمن 1394 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ K♥SAR ] [ 댓글 () ]
آخرین مطالب